نکات زیبا از جبران خلیل

هفت بار روح خویش را آزردم :

اولین بار زمانی بود که برای رسیدن به بلندمرتبگی خود را فروتن نشان دادم

دومین بار آن هنگام بود که در مقابل فلج ها  لنگیدم

سومین بار آن زمان که در انتخاب خویش بین آسان و سخت،آسان را برگزیدم

چهارمین بار وقتی مرتکب گناهی شدم، به خویش تسلی دادم که دیگران هم گناه می کنند

پنجمین بار آنگاه که به دلیل ضعف و ناتوانی از کاری سر باز زدم،و صبر را حمل بر قدرت و توانایی ام ‌دانستم

ششمین بار که چهره ای زشت را تحقیر کردم، درحالیکه ندانستم آن چهره یکی از نقاب های خودم است

و هفتمین بار وقتی که زبان به مدح و ستایش گشودم و انگاشتم که فضیلت است.

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او میخواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که میتوانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برایاو توضیح داد:
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینیبکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول رادوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات منحل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی
دوستدارتو پدر

پیرمرد اینتلگراف را دریافتکرد
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام
4
صبحفردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخمزدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت وبه او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو وسیب زمینیهایت را بکار، این بهترین کاریبود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاریبگیرید می توانید آن را انجام بدهید مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجاهستید

/ 3 نظر / 7 بازدید
میفروش

سلام . خوبی ؟ با این نوشتهات (جبران خلیل ) منو یاد وبلاگ قبلی تون انداختید . یادمه اون موقع ها بیشتر از ایشون می نوشتید. برقرار باشید.به امید دیدار[گل]

میفروش

و باز هم سلام دوست خوب من [گل]